من دوباره بازگشتم
. اگه بدونید سرگذشت من رو تو این یه مدت دیگه ازم گله نمی کنید که چرا دیر اومدی
. خب باز شدن مدارس رو به همه دانش آموزان تبریک و تسلیت عرض می کنم
. به هر حال دوست دارم امسال آمار ۲۰ ها رو بالا تر ببرین هااا
.
من هم تو تبریزم . قسمت نبود بیام تیزهوشان اینجا ولی هنوز خودمو یه سمپادی میدونم شاید بر خلاف عقیده ی خیلی ها باشه
. فعلا در مدرسه ی ابا اجدادیم دارم درس می خونم . دبیرستان فردوسی . عموی من ، پدرم ، پسر عمه ها و خودم در این مدرسه درس خوندیم . مدرسه ی خوبیه دبیر هاش هم خوبن
.
به هر حال دیگه باید اسم وبلاگ رو تغییر بدم به : خاطرات سمپادیسمی. آخه الان به صورت رسمی من سمپادی نیستم
. ولی خب همه سمپادی ها هم که رتبه اول کنکور نشدن که
.راستی یه موضوع پیش اومده اون هم زبون ترکی هست که من بلد نیستم و با اینکه معلمان موظف هستن فارسی تدریس کنن باز هم مشکل دارم باید سعی کنم همینطوری یاد بگیرم
.به هر حال برای همتون آرزوی موفقیت و سلامتی دارم
. در آینده بیشتر می پردازم به خود و مدرسم.
فعلا مواظب خودتون باشید و درساتون رو بخونید .
خدانگهدار همه شما
من سمپادیسمی از نوشهر گزارش می کنم
خوبین ؟
اینجا که خیلی خوش می گذره تو خیابون ارکستر گذاشتن دارن برای امام زمان می خونن
. جالبه بدونید که شعرایی که می خونن هم از این قبیله : بهاره ، نازی جوون ، بانوی شرقی و ... که کاملا برای روحیه جامعه ی مسلمین مناسبه
. به خدا این عزاداری ها چیه
. ای کاش می شد سراسر سال همش جشن و شادی و اینجور چیزا بود
. باور کن اونوقت جامعه میشد بهشت
. خب بگذریم . امروز که تولد بهترین انسان در قرون فعلیه
. انسانی که در فساد و تاریکی مطلق ظهور می کند و انسان ها رو از ادیان دروغین رهایی می بخشد . اسلام و مسیحیت و یهودیت فعلی که کاملا دروغین هستن
. توهین نباشه ولی به قول دکتر شریعتی که نماز رو ورزش عربی می دونه امروزه هیچ کسی نماز رو برای خدا نمی خونه . یعنی گربه هم برای رضای خدا موش نمیگیره . حالا بگذریم .
جاتون حسابی خالیه . کم مونده مردم بیان وسط خیابون برقصن
تا برگردیم به دوران کاباره ها در زما شاه .
خبرگذاری سمپاد جمهوری اسلامی ، نوشهر ، سمپادیسمی
خب حالتون چطوره خوب هستین ؟
این هم از خاطره امروز یعنی زندست
خب دیگه باید کم کم اسم رو به خاطرات سمپادیسمی تغییر بدم
خب امروز من تو جو هستم زیاد نمی نویسم . نظر هم خواستین برای رضای خدا بدین مثل گربه نباشید
مواظب خودتون باشید و خدانگهدار همه شما

من یکی دو روزی میشه یه جا رسیدم که اینترنت متصله . حتی دو روز پیش هم یه مطلب خواستم آپ کنم حتی نوشتم قبل از اینکه ثبت مطلب و بازسازی ... رو بزنم برق کوفتی رفت
.
خلاصه امروز اومدم یکم تعریف کنم از این چند روز که نبودم. من از بوشهر که همه عمرم رو اونجا بودم اومدم به نوشهر که زادگاه منه
. فرقشون یه نقطه است ولی در عمل هر دو برای من عزیز هستن ( البته بوشهر پارتیش کلفت تره
) . من بین این چند روز فقط ۳-۴ روز تو لنگرود موندم تا به زنداییم سر بزنم . جاتون خالی تو لنگرود یه چیزایی دارن بهش می گن فالوده اخته ای . یخ در بهشته و با طعم ذغال اخته . یه چیز خوشمزه ایه که من تو عمرم هیچ جای دیگه جز این شهر نخوردم . جای شما خالی. کلوچه های گیلان هم که تعریف نکنم تعریفیه . خلاصه الان هم نوشهر هستم پیش بهترین دایی دنیا . گوشه به گوشه ی این نوشهر برای من خاطره از کودکی . زمانی که بچه بودم و برای مسافرت میومدم اینجا تا به پدر بزرگ و مادر بزرگم سر بزنم . بهشون می گفتم : بابا ممد و ماما پپر . اسماشون محمد علی و پروانه بود ولی بچه ها عادت به مخفف کردن دارن دیگه . خدا بیامرزدشون . خیلی مهربون بودن . دیگه تو دنیا پیدا نمیشن . حالا اگه تبریز هم برم اون یکی پدر بزرگم یادم میفته . اونم خدا بیامرزدش . خیلی مظلوم بود.
چقدر حرف الکی زدم . راستی تو سفر یه سوتی دادم که تا عمر دارم یادم نمیره :
دختر داییم کوچیکه ۸ سالشه . برگشت به بابام گفت که چرا برای حمیدرضا ( منو میگه ) زن نمیگیرید بابا بشه . من هم از رو بی حوصلگی اومدم یه چی این وسط گفته باشم گفتم : اول بابا می شم بعد زن می گیرم 
. بعد دیدم مردم دارن این شکلی نگام می کنن
و بهم می خندن
. من هم یکم سبک سنگین کردم دیدم وایییی چی گفتم
. از خجالت جلوی پدر مادر و بقیه هفت بار آب شدم رفتم تو آسفالت
. ( هر کی درک نکرد سوتی رو باید به تیزهوشانش گزارش داد چون دیگه تیزهوش نیست
)
اینم یکی از بدترین سوتی ها
. عزیزانی که تو پست قبلی نظر داده بودن اکثرا لینکیده شدن .
این هم از پست امروز اگه کسی دنبال کتاب و کتاب خونیه به اون یکی وب من سر بزنه : http://www.sampatogh-book.blogfa.com/
خب خیلی حرف نزدم ولی ببخشید دیگه موضوع ندارم .
تا پست بعدی مواظب خودتون باشید درساتون رو یکم مرور کنید تا تو سال جدید اینطوری به مطالب نگاه نکنید .
خدانگهدار همه شما
امروز اومدم برای چند روز باهاتون خداحافظی کنم شاید هم یک ماه من دارم نقل مکان می کنم از بوشهر به تبریز تا اواخر شهریور ساکن می شم به هر حال اگه تو این مدت چیزی از من دیدید به بزرگی خودتون ببخشید .
از همه ی وبلاگ هایی هم که من رو میشناسن و من هم میشناسمشون خداحافظی می کنم چون وقت این رو ندارم به همه شون سر بزنم از جمله : پاتوقی ها . مادر سمپاد و پسرش . پشت میله ها و کلی وبلاگ که دلیل نمیشه چون اسمشون رو نیاوردم به یادشون نیستم .
همگی موفق باشید 

خدانگهدار همه ی شما
سلام
به بچه هایی که در عین بی مطلبی به ما سر زد از افق مهر خاوران ...
خب من که روم از نقدی که بر رولینگ کردم کم نشد می خوام ایندفعه دارن شان ( سرزمین اشباح ) رو بنقدم ( اوخ نزنین بابا قول میدم خوب نقد کنم آخ
... ) ( فوش دادی؟
)
د همینه که روحیه انتقاد پذیری در جامعه داره کم میشه الان من میرم معتاد میشم میفتم تو جوب
( ولی قبلش نقدمو می نویسم هااا
)
خب رسیدیم به نقد دارن شان که به نظر من کتابش ارزش چند برابر هری پاتر رو داشت . لازم به ذکره که در حال حاضر به سرزمین اشباح می پردازم . مجموعه کتابی که حتما ملاحظه و مطالعه فرمودید کتابی بسیار جذاب بود که دنیایی جدید برای ما نساخت ولی تقریبا با دستکاری کردن موجودات عجیب الخلقه ی قدیمی ( اشباح ) تونست اثری خلق کنه که خیلی تاثیر گذار بود . دارن شان کتاب اول رو بسیار جالب شروع کرد و نشون داد که دارن چه قلب پاکی داره که حاضر شد خانواده اش رو به خاطر نجات جان برادرش ( البته نمی دونست استیو برادرشه و به چشم یک دوست صمیمی می دیدش ) ول کنه که این نشون می داد که در آینده دارن نمیتونه ارباب سایه ها بشه چون قصاوت قلب به اندازه ی کافی نداشت در کتاب های بعدی ماجراهایی رو که دو شبح ( کرپسلی و شان ) می گذرونن رو مشاهده می کنیم از جمله مرگ سام گرست ، قطع شدن دستان شخصی که می خواست مرد گرگی رو نجات بده و ... که جالب ترینشون که کتاب سه رو شروع کرد درگیری با مرلو و آشنایی با دبی بود که در آینده نقش بزرگی در زندگی دارن خواهد داشت . در ادامه می بینیم که با برخی از اتفاقات که دستینی ( دسموند تینی ) اون رو پیش می برد و اشباح به حساب شانس شبحی می زدن ، دارن شاهزاده می شه و وارد قضیه جنگ زخم ها میشه . تینی با نبوغ بسیار جالبش دارن ، ونچا و کرپسلی رو وارد جنگی می کنن که باید در برابر ارباب شبح واره ها باشه . حال اینکه ارباب شبح واره ها کسی نیست جز برادر دارن یا استیو . استیو به شکل جالبی وارد جریان کار دارن میشه و اول با ظاهر یک دوست قدیمی و صمیمی و بعد در زیر شهر با ظاهر یک خیانت کار اما بعد از اینکه در دفعه ی بعد با استیو و گانن ( برادر ونچا ) و همه ی شبح واره و زن ها ( منظورم شبح واره و شبح زن ها بود
) روبرو می شوند کرپسلی ارباب شبح واره ها رو می کشه و خودش رو هم به اجبار نابود می کنه تا دارن و دوستانش بتونن فرار کنن که در آخر استیو به دارن می گه من ارباب شبح واره ها هستم . بعد از کلی دنگ و فنگ دارن و استیو با هم روبرو می شن و همدیگه رو تیکه پاره می کنن و بالاخره استیو بازنده میشه و زمانی که دارن می فهمه همه ی اینها بازی بود تا ارباب سایه ها توسط تینی انتخاب بشه دارن استیو رو تحریک می کنه که اون رو بکشه و بالاخره دارن و استیو می میرن و در آخرین لحظه دارن استیو یعنی برادرش رو در آغوش می گیره و با هم به آغوش رودخانه می پیوندن . و دارن بالاخره در دریاچه ی اشباح متوجه خودش میشه و دریاچه ارواح به معنی چیزی به حالت برزخ تو فرهنگ ما ست ولی به شکل دردناک تر . و بالاخره ایوانا حاضر میشه با نقشه ای جالب خودش رو با شبح و شبح واره ای با نامهای ونچا و گانن باردار کنه و در این صورت از پدرش تینی قول میگیره که دارن رو آزاد کنه و تینی هم اون رو به شکل آدم کوچولو در آورده و به گذشته ی خیلی دور می فرسته یعنی زمانی که استیو و دارن به سیرک رفته بودن و آدم کوچولو ( دارن ) با کمک ایوانا می تونه دارن در گذشته رو از بازی دستینی ( سرنوشت ) خارج کنه ولی من فکر می کنم استیو همچنان در بازی می مونه پس نتیجه می گیریم دارن خودخواهی بزرگی کرد و فقط خودش رو از جریان کار کشید بیرون . البته بنا بر گفته ی ایوانا که اگر گذشته رو به نحوی تغییر بدی چیز دیگه ای به همون شکل جایگزین میشه که هیتلر رو مثال زد . پس نتیجه می گیریم که باز هم استیو نمی تونه ارباب سایه ها بشه و دستینی شکست میخوره . خب خلاصه ای از دوازده جلد رو دیدین حالا می رسیم به یک مقدار نقد . دارن شان خیلی قشنگ و جذاب داستان رو شکل داده بود برای مثال کی فکرشو می کرد که دارن و استیو برادر باشن و همچنین فرزندان سرنوشت ( دسموند تینی ) یا کسی فکرشو می کرد آر.وی یا همون مرد طبیعت دوست دوباره بازگرده و در جبهه ی مخالف دارن باشه . از بهترین ویژگی داستان این بود که نویسنده نیومد دارن شان رو توصیف کنه اگر هم این کار رو کرده من به یاد ندارم چون فکر می کنم اگه دارن رو به شکل واقعی یعنی شکل خودش توصیف می کرد ناجور میشد چون کسی نمیتونه قبول بکنه که دارن یه پسر تپل باشه ، مسلما هر کسی در ذهن خودش یک پسر بچه ی خوش اندام رو فرض می کرده نه یه پسر چاق و تپل . دارن شان ( نویسنده ) از نبوغ بالای خودش استفاده کرده و با کلمات بازی کرده بود مثل جایی که هارکات مولدز رو به کوردا اسمالت تغییر میده با همون حروف و یا مواقعی که دستینی دو معنی میده یک معنی سرنوشت و یک معنی دسموند تینی که در هر دو صورت درست در میاد ، مثل نام کتاب آخر سرزمین اشباح ، فرزندان دستینی که فکر می کنم در هر دو صورت می تونیم بهش نگاه کنیم . در پایان داستان شاهد مرگ و زندگی دارن شان هستیم که به یک پارادوکس بسیار عجیب برخورد می کنیم دارن شان آدم کوچولو میمیره ولی دارن شان واقعی زندگی می کنه . دارن شان ( نویسنده ) به زیبایی از نظریه ی جهان های موازی استفاده کرده بود ، به این معنی که در حال حاضر که ما در زمان حال زندگی می کنیم جهان هایی هست که گذشته ی ما و آینده ی ما در آن دارن زندگی می کنن و ما مرحله به مرحله یا لحظه به لحظه از دنیا ها بالا میریم که به نظر من این نویسنده ی توانا به زیبایی هر چه تمام تر ازش استفاده کرد . از بهترین ویژگی های این کتاب این بود که در عین ترسناکی ( البته ترسناک برای بچه ها می گم ، البته فکر می کنم چیز خاصی نباید داشته باشه برای ترس ) ترس رو هم ازبین می بره . البته منظورم از این جمله با بچه های کم سن و ساله که این کتاب رو می خونن . از طرفی با موجودات عجیب رو به رو می شن که مثل مرد گرگی وحشیه و از طرفی ترسش از اشباح کم میشه و متوجه میشه که اشباح اصلا موجودات ترسناکی نیستن . البته نویسنده اشباح واقعی رو وصف نکرده چون اشباح واقعی خون نمی خورن ، جسم نیستن و مترادف روح هستن پس تخیل نویسنده موجود جدیدی ساخته . من هنوز شروع به خوندن نبرد با شیاطین نکردم ولی اینطور که شنیده می شه به قدرت سرزمین اشباح نیست و حالا حالا ها هم قصد خوندن اون سری رو ندارم چون منتظرم تموم بشه و بعد بخونم آخه اصلا حوصله ندارم که دارن بنویسه بعد برم بخونمش . همونطور که قبلا بهتون گفته بودم که من کتابی رو که واقعا بهش علاقه داشته باشم رو با سرعت وحشتناک می خونم باید بگم که این سری رو من در طول حدودا ده روز الی دو هفته تموم کردم یعنی حدودا در روز یک کتاب البته من بیشتر برای پیدا کردن کتاب دومش معطل شدم وگرنه روز جمعه تموم شده بود کتاب هر چند که می دونم کسی باور نمی کنه . خب این هم از نقد دارن شان که من خیلی بیشتر از هری پاتر رولینگ ترجیحش می دم ، البته این دو دنیا های متفاوتی هستن ولی دارن شان نسبت به سن و سالش از رولینگ قوی تره خیلی قوی تر به کسایی که این کتاب ها یعنی سرزمین اشباح رو نخوندن پیشنهاد می کنم حتما بخونن البته نسخه های اینترنتی خیلی نایاب شده و من پیشنهاد می کنم نسخه کاغذی از انشارات قدیانی ( کتاب های بنفشه ) رو بخونید .
این نقد هم تموم شد و در به در دنبال کتاب جدیدی می گردم که بتونه با این ها رقابت کنه
، البته من کتاب ارباب حلقه ها رو دوست دارم بخونم ولی پیدا نمی کنم در هر صورت اگه مجموعه ارباب حلقه ها رو سراغ داشتین و یا کتاب خوبی سراغ داشتین حتما بهم بگین . در ضمن الان که فکرشو می کنم می بینم می خوام منتقد بشم .
مراقب خودتون باشید که تو این دنیا ها غرق نشید
خدا نگهدار همه ی شما
امروز هم حسش نیست در مورد مدرسه و اینا بنویسم اومدم یه کار انسان دوستانه بکنم
خب معرفی کتاب و نویسنده ، یعنی رمان ها و کتاب هایی رو که خوندم معرفی می کنم اگه خوشتون اومد بخونید.
خب اول از همه از نویسنده ی محبوبم ژول ورن
شروع می کنم :
ژول نوسنده ی فرانسویه که رمان هاش به طرز شگفت انگیزی عجیبه . او در داستان هاش مسایل علمی ای رو مطرح می کنه که اون زمان یعنی زمان خودش این ها اصلا وجود نداشته ولی بعد از چند سال شاهد به وجود آمدن آنها بودیم . البته خیلی ها معتقدن که برخی از اختراع ها از کتاب های ژول ورن گرفته شدن . که در این بین میشه به کتاب های ۲۰۰۰۰ فرسنگ زیر دریا اشاره کرد که کشتی ناتیلوس رو به طرز زیبایی به نمایش میذاره و در ادامه می بینیم که وسایلی همانند ناتیلوس اختراع میشه ( اگه اشتباه می کنم بگین ) . به هر حال با اینکه داستان های ژول ورن اکثرا علاوه بر علمی بودن به ماجراجویی هایی که برای ذهن کودکان و نوجوانان مناسبه می پردازه ولی از نظر نگارشی شاید به قدرت نوشته هایی مثل رولینگ نباشه ولی به نوبه ی خود ژول ورن هم من رو پای کتاب میخکوب می کنه
تا تمومش کنم . کتاب هایی مثل جزیره ی اسرار آمیز - مسافران شمال - دور دنیا در ۸۰ روز - فرزندان کاپیتان گرانت - کاپیتان هاتراس - سرزمین یخبندان و ده ها کتاب دیگر از شیوه ی ماجرا جویانه ی خوبی بر خورداره که مخاطبان رو تا آخرین لحظه همراه خود نگاه می داره . به هر حال هر چند که نویسنده هایی با قدرت زیاد تر در دنیا پیدا میشه ، ولی هنوز که هنوزه با اینکه سالها از مطالعه ی کتاب های ورن می گذره من هنوز نویسنده ی محبوبم رو ژول ورن معرفی می کنم.
خب میرسیم به معرفی یک سری کتابی که می دونم در حد ظرفیت والای شما خوانندگان نیست ولی تحمل بفرمایین
:
از جمله رمان های ورن : سفر به ماه - بازگشت از ماه - سرزمین یخبندان - کاپیتان ۱۵ ساله - کاپیتان هاتراس - فرزندان کاپیتان گرانت - مسافران شمال - سرزمین طلا ( دوره ی سه جلدی با نامهای متفاوت ) - دور دنیا در ۸۰ روز - ۲۰۰۰۰ فرسنگ زیر دریا - جزیره ی اسرار آمیز - پنج هفته پرواز با بالون - سرزمین تاریکی و ... که خواندن اون ها رو به شخصه بهتون پیشنهاد می کنم.
سری های چندگانه ی تام سایر نوشته ی مارک تواین
دارن شان : کلا مجموعه های نوشته دارن شان که به ظاهر داستان هایی ترسناک میان ولی به نظر من تو این داستان با نشون دادن کرپسلی و دوستانش به عنوان اشباحی بی آزار می تونه ترس کودکان و نوجوانان رو از این موجودات خیالی کم کنه که خوندن این رمان ها رو هم بهتون پیشنهاد می کنم.
جی کی رولینگ : نیاز به توضیح در مورد اعجوبه ی هفتگانه یعنی هری پاتر نیست .
لوییزا ام الکوت : نویسنده ای که در بین محبوبیت های نوسنده های از نظر من مقام دوم رو داره . کتابهای زنان کوچک - مردان کوچک - همسران خوب ( که من فقط اینها رو خوندم ) از شاهکار های این خانم هست که جدا تاکیید می کنم بخونییدش . این زن به صورت خیلی جالب و در مواقعی احساسی خانواده رو به شکل کشیده .
جدای این نویسنده ها که خیلی شناخته شده هستن نویسنده هایی هم هستن که خیلی مشهور نیستن ولی داستان های جالبی دارن مثل داستان اسمیت که نویسنده اش یادم نیست.
خب من همه ی این ها رو گفتم ولی کلی گله و شکایت دارم از این دولت فاسد ایران ( دیگه این دفعه فیلتر شدم رفت
) . چطور ممکنه یک کارمند با ۲۰-۳۰ سال خدمت با مدرکی بالا حقوقش تقریبا با یک کارگر بی سواد ساختمان برابر باشه؟ این ظلم به مردم نیست ؟ ولایت فقیه ؟ به هر حال من می دونم که اگه قرار باشه این حکومت تا ۲۰-۳۰ سال دیگه سرپا باشه آخوندای کثیف یک قرون وسطی ایرانی راه میندازن . مثل دوره ی پادشاهی کلیسا و کشیش اینجا هم پادشاهی حوزه و آخونده
. وای بر ملتی که نشسته اند و نظاره می کنن نابودی آب و خاکی که پدرشان کوروش کبیر با عزت سرپا نگهش داشته بود *. من نمی خوام بحث سیاسی بکنم ولی چرا بچه ها و نوجوون ها و حتی جوون ها و بزرگ سال های ایرانی از خوندن کتاب باید بی بهره باشن؟ من نمی گم کسی کتاب نمی خونه ولی اونقدر قیمت کتاب ها داره بالا میره که جناب آقای یارو باید تمام حقوق یک ماهش رو فقط برای چند جلد کتاب بده . این حقه؟ آقا اصلا نخواستیم حقوق بیشتر کنید - چون بعضی ها سو استفاده می کنن
- باشه خیلی خب حالا نزن . به جای حقوق بیاین کتابخونه بزنین - نمیمیرین که . وقتی مدرسه ای به نام تیزهوشان کتابخونه اش برای سه چهار ماه به روی دانش آموزاش بسته است چه انتظاری داری محمود خان رئیس جمهور بیاد به فکر کتابخونه عمومی واسه ملت باشه . از بس پدرای ما زمان شاه سیر بودن جار و جنجال به پا انداختن
، حالا که ملت دارن از گرسنگی هم می میرن با این حال می گن : مرگ بر ضد ولایت فقیه ...
. خب خیلی بحثای خفن کردم
. امیدوارم به وبلاگ صلح طلب
من آسیبی نرسه
.
امیدوارم همیشه بتونید کتاب بخونید .
مراقب خودتون باشید که سرما در گرما نخورید .
خدانگهدار شما
* = بچه ها فردوسی یه شعر داره که هیچوقت فراموشش نکنید و تا زنده اید زیر لب که نه فریادش بزنید. :
(مضمون این شعر سلطه عرب ها وحشی بر کشور ما بوده که در حال حاضر هم چیزی جز این نیست )
ز شیر شتر خوردن و سوسمار / عرب را به جایی رسانید کار
کـــه تـخـت کـیــانــی کـنـــد آرزو / تفو بر تو ای چرخ گردان تـفو
آقا این سوء تفاهم عجب چیز بدیه خیلی خطرناکه حسن
الان اومدم یه کم از وضعیت فعلی وبلاگ بگم
خب وضعیت بازدید کننده ها که بد نیست ولی وضعیت نظر ها افتضاحه ( با تشدید روی ض
) در ضمن بازدید کننده های خارجی هم داریم
باورتون نمیشه ؟ خب این هم سند
خب حالا می رسیم به وضعیت جستجو های وبلاگ :
گوگل
:
| عبارات جستجو شده در موتورهای جستجو | ||
| رتبه | عبارت | تعداد |
| 1 | مدارس نمونه دولتی تبریز |
1 |
| 2 | محمدی لق لق |
1 |
| 3 | عکس دخترای بوشهری |
1 |
| 4 | زمینه عکس عروس |
1 |
| 5 | رياضي در قرآن |
1 |
| 6 | روش فلافل |
1 |
| 7 | راههایی برای صاف شدن بدن |
1 |
| 8 | دایره پینوکیو |
1 |
| 9 | تیزهوشان کرمانشاه 86 |
1 |
| 10 | تور 3 روزو 2 شب كرمانشاه |
1 |
| 11 | اسنیپ |
1 |
فقط دقت کنید ملت با چه اهدافی به این وبلاگ اومدن
. بیچاره ها چه قدر الاف شدن
یاهو
: نداریم
پارسیک
:
تو آمار جستجو ثبت نمیشه به همین خاطر اینو هم نداریم
خب راستی یه نفر یک روش برای سر کار گذاشتن فیلترینگ بهم یاد داده
( فقط کافیه این جمله ای رو که می گم بذارین تو وبلاگتون
) :
در این دنیا اگر کسی جنسی از سوپر مارکت بخرد در آن دنیا اثیر نکیر و منکر می شود .
من خیلی دقیق اشاره نمی کنم ولی اگه به کلمات یک مقدار توجه کنید متوجه منظور میشید .
( حالا نیان فیلترم کنن ؟
)
خب دعا کنید وبلاگ من با این جمله ای که نوشتم از دست ربات نفهم فیلترینگ در بره
همگی شاد و سر حال باشید .
خدانگهدار همتون
به بکس خوب که میان و سر می زنن و نظر می دن و نمی دن و میرن و همین
خب هنر خودم رو تو پست قبلی نشون دادم
قابل توجه خیلی ها که فکر می کنن من بانو
هست م بگم که من آقا هستم
. البته خب هنرم از دخترای امروزی کم نیست
( منظورم اینه که دخترا دیگه کم به این چیزا توجه می کنن
) ولی تنها کارایی که نمی کنم منجوق ( درست نوشتم ؟؟
) دوزی و از این حرفاست (نه جون من بیا از این کارا هم بکن
) . ولی من هنر های زیادی رو تجربه کردم از جمله :موسیقی - طراحی - گرافیک کامپیوتری - آشپزی - آواز ( خب بعضی اوقات خونه خالیه صدا رو میدم بالا حال می کنم
) و و و ...خب موسیقی
اولین و بهترین هنری بود که تجربه کردم بهترین ساز دنیا یعنی ویولون که متاسفانه به خاطر یه سری مشکلات ولش کردم ولی الان خیلی دوست دارم ادامش بدم ولی خب به قول پدرم آدم نباید مثل گراز باشه ، بله گراز امروز یک راز بسیار جالب رو هم می خوام در مورد گراز بهتون بگم در پ.ن . خب داشتم می گفتم این ساز خیلی به آدم روحیه میده به کسانی که می خوان شروع به نواختن ساز بکنن و خیلی هم صبر و حوصله دارن توصیه می کنم این ساز رو انتخاب کنن . ولی قبلش بگم که آواز دهل شنیدن از دور خوش است
. این ساز از جمله ساز هاییه که نیاز به صبر فراوان داره و کوشش بسیار زیاد خیلی وقت ها آدم وسط راه نا امید میشه به همین خاطر باید اراده ای قوی و صبر ایوب داشته باشین .خب بعدش هم گرافیک کامپیوتری اگه بگم 99 درصد ابزار های گرافیکی کامپیوتر رو تجربه کردم اغراق نکردم که البته شاید به نظر خیلی ها مثل خوندن 1000 تا کتاب بیاد ولی باور کنید هر دوتاش آسونه من تو کارنامه ی خودم استفاده از نرم افزار های : فتوشاپ(Photoshop) - تری دی استودیو مکس(3DS Max) - مایا(Maya) - کرل دراو(Corel Draw) - پوزر( Poser) - زی براش(ZBrush) - پینت(
Paint) ( خب پینت هم گرافیکه دیگه
) و ... رو به ثبت رسوندم که البته تنها نرم افزاری رو که واقعا حرفه ای کار کردم فتوشاپ بود این نرم افزار یک معجزه است من به تنها قسمتیش که علاقه دارم یکی روتوش کردن عکس های کهنه و درب و داغون قدیمیه و دیگری هم ساختن والپیپر های تخیلی و باحال . میدونم حداقل یه نفر هم تو نظرا میگه چه قدر این یارو پز میده
ولی باور کنید پز دادن نیست دارم حداقل دو سه تا کاری رو که کردم رو میگم که کسی خواست به این چیزا مشغول بشه بهم بگه و من که خیلی هم کوچیک هستم بتونم یه نکته رو حداقل برای راهنماییش بگم
. در مورد طراحی هم من یه دوره ی طراحی رو گذروندم ولی ادامه ندادم با اینکه خیلی هم مستعد بودم ولی خب من رو ارضا نکرد به هر حال کشیدن اشیای بی جان رو تموم کرده بودم و منظره رو شروع کرده بودم که یک هو وسط کلاسا مشکلی پیش اومد و من رفتم سفر و بعد از سفر هم دنبالش رو نگرفتم . خب می رسیم به آشپزی ، حالا همه فکر می کنن من اوا خواهرم
که آشپزی می کنم و هنر مندم و این حرفا ولی نه بابا بهترین آشپزای دنیا مرد هستن خودتون رو دسته کم نگیرید
، البته به کدبانو های عزیز بر نخوره خب حقیقت رو باید گفت دیگه
. آشپزی هم در حدی که بتونم یه املتی ، کته ای چیزی درست کنم بلدم البته من رو دست کم نگیرید خلاقیتی که من دارم رو هیچ آشپزی نداره ، مثلا بهم میگن برو یه نیمرو درست کن یک هو میرم هر چی تو آشپزخونه هست رو با تخم مرغ قاطی می کنم
و یه چیزی میارم که باب دهن همه میشه
ولی کسی نیست که از دست پخت من نخوره و تعریف نکنه
) . خب آواز هم که همش سبک عصار و اصفهانی . همین دو روز پیش بود بابام رفته بود خرید من هم باید می رفتم برای خریدن نون ( اشتباه نگیرید پدرم جای دیگه رفته بود خرید پس نمی تونست نون هم بگیره
) خب داشتم آماده میشدم آهنگ عصار رو هم داشتم می گوشیدم همون که یه قسمتش رو هم اصفهانی خونده : ای کاروان ای کاروان من دزد شب رو نیستم
ای کاروا..... و اونجایی که اصفهانی می خونه : خاقان اردودار اگر
از جان مگردد ایل من
صاحبقران عالمم
بر ایل و بر اردو زنم
خیز ای توانگر پیش من
بنشین به زانوی ادب
من پادشاه کشورم
کی پیش تو زانو زنم؟
خلاصه من هم یه هو جوگیر شدم زدم زیر آواز ، وقتی به خودم اومدم دیدم دو سه تا لامپ ترکوندم
و چند تا هم شیشه ی پنجره خورد شدن
، از اونجا بود که به صدای قشنگ
خودم مخصوصا در سبک عصار و اصفهانی ( بدبختا الان بفهمن خودشون رو با کش شلوار کردی دار می زنن
) پی بردم . خب تو بین همه ی این هنر ها تنها چیزی که من رو ارضا کرده و می کنه موسیقی با ویولونه صداش من رو از زمین بلند می کنه . در ضمن رقص برره ای رو هم تو مدرسه من تک بودم یعنی حریف نداشتم.
خب من ورزش های زیادی رو هم تجربه کردم
: فوتبال - شنا به صورت نیمه حرفه ای - ژیمناستیک - والیبال - یوگاکه البته من با یوگا و شنا خیلی بیشتر حال می کنم . البته فوتبال رو هم به خاطر تکنیکش دوست دارم ولی خب تکنیکم اونقدر هم بالا نیست . یوگا رو هم نمیشه زد به حساب ورزش ، یوگا سه مرحله داره حرکات جسمی - تنفس - تمرکز . خب من پیشنهاد می کنم اگه کسی دور اطرافش همچین مرکزی پیدا می کنه و شناخته شده هم هست حتما بره . تاثیرش رو بعد از سه چهار ماه می تونه درک کنه .
در ضمن تصمیم گرفتم امروز تو این پستم یک مقدار از کتاب هایی که خوندم هم بگم که متوجه بشین کمتر از هزار تا هم نیست :
خب من از 7 سالگی که با الفبا آشنا شدم به لطف پدرم شروع به خوندن مجله ای کردم که مال نسل قبلی یعنی پدر من و پدران شما
هم بوده یعنی کیهان بچه ها
. خلاصه من بر خلاف هم سن و سالام که شاید تو بینشون دو سه نفر پیدا می شد که بتونه خوب و تند مطالب رو بخونه من خیلی سریع پیشرفت کردم . با کتاب های جذاب ژول ورن شروع کردم : جزیره ی اسرار آمیز - پنج هفته در بالون - دوره ی سه جلدی که فکر کنم اسمش سرزمین طلا بود - دور دنیا در 80 روز - سرزمین تاریکی - سرزمین یخبندان و..... که اگه بخوام اسم ببرم باید تقریبا 20 25 تا کتاب رو نام ببرم بعد از اون ها شروع کردم با نویسنده های دیگه مثل چالز دیکنز و کلی نویسنده که خیلی مشهور نیستن . به سنین 10 -12 سالگی که رسیدم شروع کرده بودم به خوندن کتاب های ماوراالطبیعه : هیپنوتیزم
اینو گفتم که کسی فکر نکنه می خوام بگم که من خیلی می دونم . نه عزیز من حتی در حد سن خودم هم نمی دونم
. به هر حال اینم از زندگی ما . دیدید با چه چیز هایی گذشت ؟ چه زود گذشت ؟خلاصه من تو همه ی این عمرم وقتم رو تلف کردم . واقعا تلف کردم. هیچوقت هدف خاصی رو دنبال نکردم مطلب پ . ن رو در مورد گراز حتما بخونید به نظر من بهترین چیزی که پدرم به من یاد داد همین بود و بس . خب امروز که همش در مورد خودم گفتم و خیلی خودنمایی
کردم امیدوارم به بزرگی خودتون ببخشین
.ولی من هم مثل برادر کوچیک شما اگه خواستین به این رشته ها بپیوندید این آی دی من : jl_m_jl
می تونم اندک تجربه ای رو هم که داشتم در اختیارتون بذارم .
خب امیدوارم هر جا که هستید و هر رشته و مقام و رتبه ای که دارین موفق باشید و موفق باشید و موفق باشید و همین .
پ. ن : گراز یک حیوانی است که گردن نداره و موقع حمله کردن به مو جودات فقط در یک خط راست حرکت می کنه . یعنی اگه گرازی به سمت شما حمله کرد اگه از سر راهش دو متر برید به سمت چپ یا راست مطمئنا گراز باید بره اون ور تر و به ایسته دور خودش بچرخه شما رو نشونه بگیره و دوباره حمله کنه . یعنی گراز هیچ انعطاف پذیری ای نداره . به همین خاطر می گن مثل گراز نباش . یعنی تو سختی ها تو خوشی ها تو موانع تو هر موقعیتی که بودی انعطاف پذیر باش و گرنه ممکنه مثل گراز مستقیم بری و شاید هم اصلا به دیواری درختی چیزی خوردی و ... خلاصه نمیدونم اینو بابام از کجا شنیده بود ولی بهترین تجربه ای که بهم یاد داد یکی این بود و دیگری عشق ورزیدن بدون قید و شرط
. خدانگهدار شما
خوبین؟
خب یه کم از حال و هوای هری پاتری اومدیم بیرون ولی هنوزم می گم رولینگ دیگه مثلش پیدا نمیشه.
خب یه کم هم از خودم بگم
من الان که دارم برای شما می نویسم یک کدبانوی به تمام عیار هستم . ظرف می شورم اکثر مواقع غذا می پزم .
خب برای آینده ام خوبه اونطوری راحت تر شوهر گیرم میاد ( نه یعنی زن می گیرم حالا چه ربطی داره خودتون بکشفین )
خلاصه همه ی اینا به این خاطر می باشد که مادر گرامی و برادران گررام ( Gorram جمع گرامی ) به مسافرت رفته اند و من و پدر گرامی تر به صورت مجردی تا یک الی دو ماه اینجا می مونیم خب ظرف ها که با منه پدر نیز گاهی اوقات خورشتی ، ماکارونی چیزی درست می کنن ولی تنها چیزی که در من ثبات داره درست کردن شام های لذیذ و درست کردن برنج و همچنین درست کردن سالاد با روش مخصوص خودم یعنی روش الاکلنگی است .
خب تو این پست یک نکته ی آشپزی هم بهتون یاد میدم :
برای خورد کردن پیاز در ابعاد بسیار ریز ( در حد رنده شده ) ( راستی بگم که چرا من پیاز رو برای سرخ شدن خیلی ریز می کنم چون من از بچگی با پیاز سرخ شده یا پیاز داغ خودمون یک مقدار کوچولو ، خیلی ناسازگاری داشتم )
خب برای اینکار اول پیاز های رو در ابعاد معمولی خورد می کنید بعد نزدیک سر چاقو رو با دست می گیرید یعنی پهنای چاقو ( البته چاقو باید در حد قصابی باشه ، اگه سبیلاتون هم به قصاب ها می خوره خیلی بهتره) بعد به صورت متناوب و نوبتی هر سمت چاقو رو مثل الاکلنگ روی پیاز ها اینور اون ور کنید . بعد از نیم ساعت شاهد این هستید که ذرات پیاز به اینور اون ور پرتاب شده ولی حداقل پیاز ها در حد میکروسکوپی ریز شدن این طرز خورد کردن رو من در بهترین دانشگاه ها تایید کردم پس نگران نباشید آخر سر باید فقط آشپزخونه رو تمیز کنید که کار سختی نیست اون هم نیم ساعت فقط طول می کشه . خب من این روش رو برای گوجه ، خیار و کاهو و ... هم امتحان کردم و جواب داد .
خب چون امروز من استعداد آشپز باشیم خیلی گل کرده دوست دارم املت مخصوص سر آشپز رو هم که وقتی درست می کنم انگشتی باقی نمی مونه بهتون یاد بدم . :
خب اول پیاز رو در ابعاد نسبتا متوسط مایل به بزرگ ( این تنها غذایی که من پیازش رو هر جور باشه می خورم ) خرد کرده و سرخ کرده و همین . بعد گوجه را به تعداد لازم خورد کرده و به پیاز اضافه کرده و همین . بعد ادویه ی بسیار بسیار زیاد را برداشته و به مخلوط اضافه کرده و همین . بعد به تعداد تخم مرغ اضافه کرده هم زده و همین . وقتی تخم مرغ خوب سرخ شدن (البته باید همینطور هم بزنین ) می تونین نوش جان بفرمایید .
خب این هم از پست امروزم امیدوارم املت رو درست کنید و نوش جان کنید من که خیلی دوست دارم .
در ضمن روش الاکلنگی رو هم فقط زمانی که مادرتون به شعاع 1000 کیلومتری شما نیست انجام بدین وگرنه با مشکلاتی از قبیل چشم و چار و کتک و خوردن و این ها دچار می شید .
خب به امید خدا شاید یه پست دیگه هم امروز بزنم
فعلا خدانگهدار همه شما
من اومدم با یک نقد بهتر فقط از کتاب هفت
کتابی که خیلیی ، خوانندگانش رو راضی نکرد . کتابی که خیلی بد جور زد تو ذوق کسایی که با هری بزرگ شده بودن . خب این کار رولینگ یک جور بی احترامی هم هست . من بارها گفتم اگر کسی می گه کتاب خودش بود و دلش می خواست خب کتاب خودش رو میذاشت دکوری .
به نام خدا
سال هاست که کتاب هری پاتر منتشر میشه و شاید بشه گفت بار ها و بار ها هم تجدید چاپ شده . کتابی که زندگی ما رو تغییر داد از این دنیای زشت و ماشینی و دود آلود و غم گرفته . کتابی که برای بچه هایی که حالا با هری پاتر بزرگ شدن و تبدیل به نوجوون ها و جوون های دنیا شدن گروه های چهار گانه ی : گریفیندور - اسلیتیرین - هافلپاف - ریونکلاو رو ساخت
با اینکه شخصیت محبوب داستان در گروه گودریک گریفیندور بود ولی در کتاب هفت و سایر کتاب ها دیدیم که اعضای دیگر گروه ها هم کمبودی نسبت به هری نداشتند همانند لونا , اسنیپ و ... . اسنیپ مردی که به ظاهر نفرت انگیز می آمد ولی تا آخرین لحظه کسی نمی دانست چگونه عاشقی بود که به خاطر عشقش از فرزند یک انسان منفور حفاظت کرد. بله منظور من جیمز پاتره که منفور ترین شخصیت داستان ها بود ( البته از نظر من )
خب حالا که داستان تموم شده و بسیار بد شکل هم تموم شده می رسیم به نقد داستان آخر : هری پاتر و هدایای مرگ
رولینگ در این کتاب خیلی زود از قسمت های مختلف داستان گذشت و حتی دلایل بعضی از اتفاقات رو نگفت و حتی به خیلی از سوالات پاسخ نداد . سیریوس بلک کجا افتاد؟ اون دری که در وزارت باز نمی شد چه بود ؟ در پایان خانواده های ویزلی ، مالفوی و گرنجر چه بلایی سرشون اومد ؟ وزیر سحر و جادو که شد؟ مدیر هاگوارتز چی ؟ استادان قبلی مدرسه چه بلایی سرشون اومد ؟ و هزاران سوال دیگه که ممکنه تو ذهن همه ی شما شکل گرفته باشه در حال حاظر من به کتاب ها نمره نمی دم و فقط می گم که کتاب یک و دو به علت شکل کودکانه بودنشون کمی نا مناسب بود ولی از سه به بعد هم شکل و فرم داستان هم هیجان و هم خود داستان بهتر می شد به طوری که کتاب شش بسیار عالی بود ، ولی با مواجه شدن با کتابی مثل هفت که خیلی از سوال ها رو بدون جواب گذاشت باید گفت کتاب هفت شاید از نظر شکل داستان خیلی جالب بوده باشه ولی از نظر محتوا من فکر می کنم رولینگ باید بیشتر کار می کرد . به نظر می رسید رولینگ هم حوصله ی کافی نداشته و هم وقت کمی گذاشته من یکی از دلایلی که در کامنت های وبلاگ بحث در مورد هری پاتر 7 بود رو براتون اینجا می ذارم :
خیلی از بچه ها در سراسر دنیا وقایع کتاب رو حدس می زدن و با نوشتن داستان های هری پاتری می خواستن که کتاب هری پاتر هفت رو خودشون نوشته باشن رولینگ هم به علت اینکه کمی لجباز هست می خواست از نظرات و کتاب این بچه ها تقلید نکنه اومده داستان رو به شکل دیگه نوشته که این خودش باعث محدودیت در داستان بوده .
خب دلیل منطقی ایه ، اما بعید هم می رسه رولینگ بخواد با چارتا بچه و نو جوون لج بکنه ( از سن و سالش خجالت بکشه )
بعضی هم می گفتن شکم سیر که چیزی نمی نویسه .
خب به هر حال اتفاقیه که افتاده ما هم نمی تونیم جلوش رو بگیریم . تنها کاری که ما می تونیم انجام بدیم یک وبلاگ دو زبانه که بیشتر روی انگلیسی مانور می ده بزنیم بعد کلیه خطا ها و سوالای بی جواب رولینگ رو که باید خیلی بررسی بشه رو با دو زبان فارسی و انگلیسی به جهان عرضه کنیم تا بهشون بفهمونیم که ما هم خیلی عقب نیستیم. در این داستان ما با پایان بسیار هندی روبرو می شویم به طوری که همه به خوبی و خوشی تا پایان عمر با هم زندگی می کنن البته یک سری از مرگ ها در داستان بسیار غم انگیز بود مانند مرگ : الستور مودی ، تد تانکس ، فرد ویزلی ، ریموس لوپین ، نیمفادورا تانکس و بالاخره غم انگیز ترینشون مرگ انسانی که تا آخر عمر عاشق ماند سوروس اسنیپ . نمیدونم این گفته ی من درسته یا اینکه قبلا در کتاب هم ذکر شده : من مطمئنم که پاترونوس یک شخص به شکل پاترونوس فرد مورد علاقه اش در میاد البته من منظورم مورد علاقه مثل زن و شوهر و مادر و فرزند و این حرفا نیست یعنی همیشه این روابط نیست مورد علاقه یعنی دو نفر همدیگه رو خیلی خیلی عاشقانه دوست بدارن مثل لیلی و سوروس و یا جیمز پدر و هری که البته میشه گفت این مثال های گاهی عشق یک طرفه است . به نظر من داستان بسیار کوتاه بود بسیار .
عدد هفت در بسیاری از کشور ها ادیان و مذاهب عددیست مقدس که رولینگ به عقیده ی من بسیار از این عدد استفاده کرده :
هفت سال درس خوندن در هاگوارتز , هفده سالگی هری در آخرین داستان و کشتن ولدمورت ، هفتمین = آخرین کتاب = مرگ ولدمورت ، سی و هفت بخش در کتاب هفت ، هفت هورکراکس و ...
شاید نظر شما در مورد هفده و سی و هفت اینطور نباشه ولی من مطمئنم رولینگ می خواسته از عدد هفت بار ها و بارها به زیرکی در این مجموعه استفاده کنه .
من دیگه بیشتر از این ادامه نمیدم میدونم که به خیلی از نکات هیچ اشاره ای نکردم ، مطمئن باشید در ذهن من هست ولی همه ی این ها رو در وبلاگی دو زبانه برای انتقاد به رولینگ منتشر خواهیم کرد هر کسی برای یاری داوطلب میشه بسم الله
خدانگهدارتون
امروز چه روز خوبیه ، روز تولد مولود کعبه ، روز پدر .
این روز رو به همه ی آقا پسرا ( مردان آینده ) و همه ی مردان و پدران تبریک می گم همچنین به پدر خودم که لحظه به لحظه ی زندگیش رو وقف خونوادش کرد .![]()



برای همه ی مردان و پسران و در کل جنس مذکر آرزوی موفقیت و سلامتی روز افزون دارم
، در پناه حق شاد باشید سربلند .![]()
خدانگهدارتون![]()
![]()
از همه دوستانی که اومدن و نظر دادن ممنونم
ببخشید که دیر آپ می کنم شرمنده
امروز اومدم از گرمای بوشهر بگم
خلاصه ( چقدر از خودم گفتم هاا ) این گرما هر سال تا حداقل آبان ماه ادامه داره یعنی ما یک و یا دو ماه از سال تحصیلی هم مهمون گرما هستیم . مدرسه ی راهنمایی تقریبا نوسازه یعنی همسن خود منه ( 4 سال ) یعنی من چار ساله که تو سمپادم و مدرسه هم همسن منه .این مدرسه اوایل کولر نداشت یادش بخیر واسه یادگیری هم اون موقع عرق میریختیم
عکسی رو هم که پیوست کردم نشان دهنده ی نقشه ی از بالا کشیده شده ی کلاسه ( نقشه کش هم شدیم رفت
)

راهنمای نقشه :
ضربدر قرمز که می بینید جایگاه معلمه ( همون کوره یا سونای خودمون
) کنارش یا بالاش ( تو نقشه ) پنجره است پایینش هم که یک مستطیل سیاهه تخته سیاهمونه که مستطیل سفیدی که روش افتاده همون وایت برد خودمونه که نصب شده روش
. در پایین ترین نقطه ی سمت چپ هم دایره است که نشان دهنده سطل آشغالمونه که با کمک بکس کلاس تمیز ترین نقطه ی کلاسمون همین سطل آشغاله , چون شعار ما اینست که کلاس ما زباله دونیه ما ![]()
![]()
. سمت چپ سطل آشغال درب کلاسه . این خطی رو هم که میبینید که نقطه ها رو از معلم و تخته و سطل جدا کرده یک اختلاف ارتفاع 20-30 سانتیمتریه که معلم رو بالاتر میبره . این در کلاس ما به سمت تخته و به داخل باز میشه و یک نفر میره کنار سطل آشغال و پشت در باز
( اون نقطه چین کنار مستطیل قهوه ای در باز است ) قرار می گیره و هروقت کسی داخل شد با یک لگد در رو می بنده که باعث شکسته شدن هرچی روی صورت هست میشه که یک بار کله ی بنده باد کرد و دماغ نوشین هم سر این قضیه شکست![]()
. به غیر از وایت برد یا به قول خودمونی تخته سپید
همه ی مستطیل های سفید پنجره است که ضربدر سیان نشون دهنده ی تنها کولر کلاسه
که در بین پنجره جای داده شده . هر کدوم از نقاط سیاه رنگ در صفحه نشان گر یک دانش آموز است
. و دانش آموزانی که با حروف مشخص شدن نشان دهنده ی مهم ها هستن در این پست . S نشان دهنده ی شاپو است ![]()
. ( برای آشنایی با دانش آموزان به پست های قبلی بازگردید ) . k نشان دهنده ی کتی است
. N نشان دهنده ی نوشین است![]()
. S2 هم نشان دهنده سمپادیسمی است ( چاکریم
) . H نشان دهنده ی حامد خروسه
که همیشه زیر کولر میشینه و کولر رو میزنه به سمت پایین و بچه ها که این کار عرصه را بر معلمان تنگ کرده و آنها از شدت گرما کلافه میشوند ( اوه چه قدر لفظ قلم
) . راستی یادم رفت بگم که اون پنجره پایینی بهترین جا برای جاسوسیه واسه : سرشار , پاچه خوار و مندو هستش چون به راحتی بدون دیده شدن خودشون ما رو زیر نظر می گیرن که بارها بعضی از بکس مدرسه رو در حین انجام یک سری از تخلفات به انفرادی منتقل کردن ![]()
. در ضمن اون دایره نقطه چین هم پنکه ی کلاسمونه که یک بار یکی از بچه ها در حین حرکت گرفتش بدون آسیب دیدگی که فیلمش هم در موبایل یکی از بچه ها موجود می باشد . البته این پنکه تنها کاری که انجام نمیده خنک کردنه , چون ما از اون به عنوان تفنگ استفاده می کنیم
( یک بار شما هم امتحان کنید
) پنکه در زمانی که به اوج سرعت می رسه , ما خودکار هامون رو به سمتش پرتاب می کنیم و اون هم با سرعت بیشتر خودکار ها رو شلیک می کنه که در این بین ما تلفات جانیه بسیاری میدیم یک باری هم یک پلاستیک پر از کاغذ ریز شده رو بهش پرت کردیم که اون هم باران کاغذ خورده بهمون تحویل داد![]()
که البته به دستور مندو ما مجبور به جمع آوری تک تک آنها شدیم![]()
![]()
.
خب این هم داستان گرما و آناتومیه کلاس ما یعنی کلاس 102 از دبیرستان شهید بهشتی بوشهر ![]()
نظر بدین ![]()
درمورد نقاشیم و کلاس ![]()
فعلا همتون رو به خدا می سپارم ![]()
قربونتون ![]()
خدانگهدار![]()
امروز داشتم تو این وبگذر می چرخیدم که کلمات جستجو شده ای که به این وبلاگ رسدند رو دیدم و از اونجایی که وبلاگ یک هفته است که شروع شده سه تا بیشتر نبود :
1- عکس دخترای بوشهری ![]()
2- زمینه عکس عروس ![]()
3-تیزهوشان کرمانشاه 86 ![]()
اونایی که میخوان بدونن واقعا تیزهوشن یا نه می تونن ربط این کلمات با مطالب وبلاگ رو پیدا کنند
.البته اگه باور نمی کنید میتونید روی شمارنده ی وبلاگم کلیک کنید تا مستقیم به سمت آمار های سایت برید .
یه موضوع دیگه که میخواستم بگم این بود که بلاگفا نوشته های هر دو نویسنده ی اینجا رو به نام من ثبت می کنه از اونجایی که من 5 سال اینطورا میشه که وب ننوشتم
می خواستم ببینم اگه راهی هست کمکم کنید اگر نه هم بدونید که مطالب طنز و از این جور حرفا مال شیطونک
و مطالب سمپادیسمی و خاطره و این چیزا هم مال آلوده به سمپادیسم یا خودمه
.
امیدوارم همیشه شاد و پیروز باشید افتاده ها هم بخونن واسه شهریور تا مقبول بشن ![]()
خدا نگهدار همه شما ![]()
![]()
![]()
از نظراتتون ممنونم
اولین خاطره تلخ و شیرین من مربوط میشه به کلاس مفرد :![]()
تکلیف داده بود به کلاس گفت که فردا بیارین . من هم رفتم خونه تا یه جاییش نوشتم بعد خسته شدم و خوابم برد
صبح بیدار شدم خیلی ریلکس
به خودم گفتم که معلم سخت گیری نیست اگر هم چیزی گفت می گم بلد نبودم
.
آقا ( خانم ) چشمت روز بد نبینه اومد دونه به دونه دفترا رو چک کرد به من که رسید دید نصف کارست ازم پرسید من هم الکی گفتم بلد نبودم ننوشتم . همونجا یه منفی برام گذاشت
. بعد که همه رو چک کرد نشست سر جاش من رو آورد پای تخته گفت همونایی رو که ننوشتی حل کن , من هم پرررر روووو همه اش رو حل کردم![]()
معلم با یک نگاه خشمناکی گفت برو بشین
این حرکت خیلی به من برخورد
, فکرشو بکنید در دومین جلسه وقتی منفی بگیری چه حالی بهت دست میده
. شروع کردم به خرخونیه محض همون فرداش داشت همنهشتی مربوط به گسسته پیش دانشگاهی رو درس میداد که یه سوال پرسید که خرخوناش توش موندن که من چیجوری جوابیدم
همون موقع منفی پاک شد . خلاصه من تا آخر زنگ هر چی این معلم می گفت من هم مثل بلبل براش توضیح و جواب می دادم
که آخر کلاس بهم گفت کارت عالی بود و یه مثبت برام گذاشت کفممم بریید انگار دنیا رو بهم داده باشن البته دیگه آخرای سال یک مقدار افت کردم.![]()
![]()
سوتی :
چند مواردش رو نوشتم![]()
( خودم , بعد از اون امتحان عربی که با تقلب رفتم جلو به یکی از بچه ها می خواستم بگم چند موردش رو از کتاب نوشتم ولی جلوی چند نفر آدم بزرگ و کوچیک گفتم چند موارد همه بهم خندیدن گفتن نگاه کن یارو دهاتیه ![]()
)
فلافل (
falafel) ( خودم , خیلی زشته جلوی چند تا بچه بوشهری بگی falafel , میگن یارو چه لهجه ی داغونی داره , چون اصلش felafel میگن
)
خایونده
( سوتی از کسری است , میخواست بگه خونده جلوی معلم
این رو گفت کسایی که دو زاریشون صاف باشه متوجه عمق این کلمه می شن
, خونده هم منظور اینه که خر زده , سگ زده و ...
)
پ.ن* : کسری از بچه های نمونه است که اومده تیزهوشان خیلی خرخوووونه ریاضی و فیزیک و ادبیات و ... هر درسی رو که بگی محاله توش نمره نیاره خیلی هم کتک خوره نقطه ای رو هم که همه میزننش بالا ترین نقطه ی شلوار هست که از بردن نام اون قسمت از بدن معذورم
, همه دور خیز می کنن بعد با لگد ضربشونو می زنن یه بار عزو یه ضربه زد که بیچار فرداش نتونست بیاد مدرسه ( معلوم نشد لگنش چی سرش اومد
) ولی من بچه ی خوبیم تا به حال نزدمش ![]()
.
* = پیش نویس , پاک نویس , پستر نیسم , پیراشکی نداریم و ... ![]()
حالا می رسیم به بکس مدرسه ( اول از بچه هایی که از راهنمایی میشناسم شروع می کنم ) :
نوشین
: یه بار با دماغ من بد جور بازی کرد که هنوز که هنوزه یادم نرفته , هر روز عاشق یه دختر میشه
, وضع درسیش هم جلب نیست .شوخی های خرکی زیاد می کنه![]()
, عاشق کلاس های تقویتی . دماغش هم شکسته و قلمبه شده
.
شاپو : عرب تشریف داره ولی جلوش اگه در مورد عرب ها بد بگی روزگارت رو سیاه می کنه
( هنوز جاش درد می کنه ) خرخون خرخون خرخون ( به قول خودمونی سگگگگ میزنه
) تو ریاضی که مخیه فیزیکش هم خیلی خوبه خلاصه از همون اولش هم خرخون بوده و هست . عشق مفرده
.
کتی (kati ) : رفیق شاپو و نوشین اونم خرخونه ولی درجش پایینه(۱-
) . از اون بچه های شره , آخر سال هم دفتر فیزیکش گم و گور شده بود . شبیه بز می مونه
. همش سر کلاس می زنیم تو سر و کله ی هم
. تو فیزیک و ریاضی سگ زنی می کنه . خیلی هم خنده است
.
عزو ( ezoo ) : عزو خر زور کلاسه , راهنمایی اون کلاس بود . عزو یه کم خره و حرف آدم هم حالیش نمیشه یه بار یه نمره ی باحالی از فیزیک گرفته بود که فک همه باز مونده
. همیشه هم به همه زور می گه . دشمن درجه یکش که باهاش بد حرف می زنه خودمم![]()
. یه بار هم با یه قلدر دیگه ی کلاس دعوا کرد به اسم حامد خروس که جفتشون هیچیشون نشد ( خرن دیگه
)
حامد خروس : بچه ها بهش می گن خروس
. از بچه های راهنمایی و همکلاسیم . یه چند بار از مثبت نافرمونی کرد که به ضررش تموم شد . یکی دیگه از خرزور ها و قلدر های کلاس . گریه هم می کنه .![]()
![]()
بهمن خلاف : تو راهنمایی اون کلاس بود . خرخونی که سگ و گرگ و ماهی و همه چی می زنه
۲X , عشق رادرفورده باباش هم تو گاز و این چیزا کار می کنه که همینه که عشق رادرفوردش کرده . با رادرفورد خیلی بحث می کنه , کازرونیه , خیلی بد دهنه و خیلی هم آدم بد قولیه خیلیییی
. یه دفتر بهش دادم قبل از عید بهم هفته ی بعد از عید تحویل داد![]()
.
موسولینی : این هم عربه , یه مدت رفته بدن سازی ولی بعضی اوقات از من هم می خوره , خرخون به توان 35 یک کم هم سیه چرده , بقل دست بهمن خلاف میشینه , پشت عزو
. ریاضی رو مثل گاو میخوره
, فیزیک رو مثل خررر![]()
. عشق بازی های تخیلی کامپیوتره
.
عباس : عباس کوتا قد ترین فرد کلاسه ولی از رستم اینا گنده تره
. سیه چرده بقل دستی و رفیق عزو و جلوی موسولینی
. بچه خر خونی نیست به هیچ وجه ولی شیمی که خرخونای کلاس تو حسرت 19 مونده بودن رو گرفت نوزده![]()
![]()
![]()
. همه مخصوصا رادرفورد تو کفش مونده بودن
.
مارمولک : اوایل سال کنار خودم می نشست ولی من تو کلاس یه جای ثابت ندارم , دوره ای جا عوض می کنم . بچه ها بهش CIA
هم می گفتن چون باباش فک کنم اطلاعاتی بود . بچه درس خونیه داره کم کم خرخون میشه
رفیق خیلی خوبی بودیم با هم ولی سر یه شوخیه بی مزه کتاب های همدیگه رو انداختیم تو حوض مدرسه و تا بعد از عید چیزی به هم نمی گفتیم که بعد از عید من رفتم جلو و تبریک و اینا![]()
![]()
. ولی حد اقل تجربه کردم که شوخی کردن با کتاب کسی باعث میشه که کتاب شیمی تا آخر سال باد بکنه
( کتاب درسی هم قحطی اومده بود تو بوشهر ) بیچاره از بس مفرد ضایعش کرده داغون شده .
کشتی ( keshti ) : بچه ی فوق العاده آروم ولی می گن از آن به ترس که سر به تو دارد
. درس نخون . خیلی جدی , شوخی کم می کنه خلاصه به خاطر اینکه زیاد باهاش گرم نگرفتم خوب نمیشناسمش ولی بچه با معرفتیه یه بار یه پلاستیک پر , برام توت آورد اون هم چه توتی
, سیاه و خوشمزه الان که یادم میاد دهنم آب میفته
. یه بار هم سی دی سیمز 2 رو برام آورده بود
(تو مدرسه بازار سیاه را انداختیم ) . خلاصه بچه کم حرف و آروم ولی با معرفته
.
برنی (borni) : برنی بچه ی معلم ریاضی اول راهنماییه که بعدش رفت بیرون . برنی مخ ریاضیه . خرخون نیست ولی خیلی مغزش کار می کنه . خیلی هم بی نظم و چپله
( اصطلاح بوشهری ها به معنی کثیف و این جور چیزا ) . به خاطر نداشتن فعالیت های کلاسی نمره هاش میومد پایین ولی درسش خیلی خوب بود , امسال افت کرده بود خودش می گفت مشکل داره و نمیتونه خوب درس بخونه![]()
.
بهرام تک خور : تک خور هم از اون کلاس راهنماییه که الان افتاده طرف من . این تک خور از اردویی که رفتیم سپیدان روش مونده سر فوتبال همیشه خودش تک روی می کرد و از این حرفا کردیمش بهرام تک خور
. یه جورایی به قول خودمون کرم داره و دوست داره دعوا درست کنه
, قلدری می کنه ولی پهلوون پنبه است
. تا حدود زیادی داره سعی می کنه خودش رو در جمع خراخیون ( kharakhion
جمع خر خون ) قرار بده که موفق هم داره میشه خیلی به فیزیک هم علاقه داره
.
امین : امین از بچه مثبت های روزگاره , فحش کم میده , دعوا نمی کنه و کلا کاری به کار کسی نداره بقل دست عباس می شینه . خیلی وقت ها یه مقدار مرض میریزه ولی بازم به حالت اولش برمی گرده . همچین خرخون هم نیست .
خودم![]()
: من هم یه بچه ای هستم تو کلاس که معمولیه استعداد ریاضیم فوق العاده است ولی به علت تمرین نکردن و تنبلی افت زیادی کردم . فیزیکم هم بد نیست . شیمی هم خوب کار می کنم . با عربی
میونه ی خوبی ندارم ولی ازش نمره ی بد تا به حال نگرفتم . دین و زندگی و مطالعات هم چون حفظیه خوشم نمیومد ولی مجبوریه دیگه
. بعضی اوقات در مواقع کامل شدن ماه
من خرخون میشم و درسی رو که در پیش رو دارم خوب می خونم![]()
. از دانش آموزای معمولی به قوی هستم و ادعایی هم ندارم. ( چه قدر از خودم تعریف کردم ![]()
)
دیگه فکر نکنم که کسی از قلم افتاده باشه ![]()
ممنون که سر می زنید خداحافظ ![]()
سلام![]()
ممنون از کسایی که نظر دادن و منت بر سر ما گذاشتن![]()
ادامه ی معلما :
5- ارنست رادرفورد : این معلم شیمیمونه از اون بچه های دهاته که استعدادش بد جوری شکوفا کرده از افتخاراتش اینه که در دانشگاه شیمیه کرمانشاه درس خونده و از سازمان سنجش هم خیلی شاکیه چون مجبورش کردن از رشته ی خودش بره به یک رشته ی دیگه ولی تو همین حوزه ی شیمی بود . خیلی لجبازه توصیه می کنم کسایی که می خوان زیر دستش بیفتن زیاد کفرش رو در نیارن اون هم لج می کنه بد جور و ممکنه امتحانش رو صعب العبور طرح کنه . البته امتحانایی که در حالت خیلی مهربون می گیره هم یک خرخون کتاب خور به تمام معنا می خواد ( برای 20
) ولی خب ما هم یه نمره ای ازش می گرفتیم که جفتمون رو راضی کنه . تا به حال چند بار پشت سرش حرف زدم ولی به روی خودش نیاورده ( پشت سر منظور اینه که روش به تابلو بود من یه چیزی بهش گفتم اون هم با گوشش فرا صوتش گرفت چی می گم فقط برگشت و نگام کرد
) آخه هر وقت میره پای تابلو چیزی بنویسه یک قسمت بدن مبارک رو میده پایین یه طرف رو هم میده بالا من هم یه بار بلند گفتم که چرا این یه طرفش با اون طرفش اختلاف ارتفاع داره
؟ بقیه خندیدن ولی لبخند رو لبهای من خشکید
. خلاصه معلم خوبیه خیلی هم سیاسیه یه روز از همین روزا باید بریم بین زندونی های سیاسی پیداش کنیم . سطح سوادش هم بد نیست درس دادنش هم متوسط .
6 - ابریم (ebreym به گویش محلی بوشهر , ابراهیم اینطوری خونده میشه
) : معلم زیست , من حافظه ام یک مقدار ضعیفه ولی اسمش به احتمال 99 در صد ابراهیم بود که ما بین خودمون ابریم صداش می کردیم
. بچه اش راهنمایی تیزهوشانه زن ابریم معلم کلاس دوم ابتدایی من بود ( چند سال پیش خودم کشفش کردم
) بچه ی ابریم ترکیبی از خود ابریم و اورانگوتانه
. عادتش اینه که دستاش رو تا تقریبا نصف کف دست وارد شلوار مبارک بکنه که یک مدت همین کارش سوژه ی ما شده بود
. بیچاره آخر سال اومد ثواب کنه , سه نمره به هر کدوم از دانش آموزا کمک کرد ولی اداره ی آمپر ( آموزش پرورش مخفف شده ) اومد زد تو حالش فهمید و نزدیک بود حکم تدریسش رو هم ازش بگیرن که مثل اینکه نگرفتن ( خدا رو شکر
) ولی بعید می دونم که تو مدرسه بذارن بمونه مرد خوبی بود درس دادنش هم عالی بود ولی خب من که ریاضی میرم زیاد باهاش سر و کار نداشتم فقط در حد همین که درساش رو بخونم و نمره بگیرم . زمانی که ما اول راهنمایی بودیم بعضی اوقات وسط کلاس چرتش می گرفت و می رفت تو رویا ولی الان یک مقدار وضعیتش بهتر شده
. خلاصه براش دعا کنید تو مدرسه بمونه مرد خوبی بود .![]()
7- گلبینی : فامیلیش هم همینه , معلم علوم اجتماعی , شیوه ی تدریس خوبی داره نمره گرفتن ازش خیلی آسونه یعنی اینکه خیلی سخت نمیگیره و اگه کسی خونده باشه مسلما نمره خوب میاره معلمیه که در هفته زیاد باهاش سر و کار نداریم به همین دلیل زیاد حاشیه ای نیست و بحث زیادی روش نمیشه کرد .
8 - آفتاب ( خانومای ارومیه لطفا ناراحت نشن چون این معلم رویش موی کمی داشتن و کله ی ایشون نور رو بسیار زیاد منعکس می کرد
ما اسم این چشمه ی نور رو براش گذاشتیم
) : البته این آفتاب ما با آفتاب ارومیه ای ها شباهت زیادی داره , معلم دین و زندگیه همونی که اولین روز باهاش آشنا شدیم . چهار ساعت پشت سر هم باهاش کلاس داریم یعنی این چهار ساعت بنیه ی ما رو برای یک هفته می گیره ولی من که خیلی حال می کنم چون پیچ پیچووونه
. وقتی عصبانی بشه ییی هو می زنه روی میزش ( یا به قول خودمونی تریبون ) یه بار تا حالا زده تو گوش یکی از بچه ها به علت این که فهمید میخواد سرش رو کلاه بذارن که بعدا براتون قضیه اش رو می گم . سر همین کلش خودش هم یک بار خندش گرفت در مورد وضو داشت صحبت می کرد گفت که : باید از رستنگاه مو (
) تا چانه دست را بکشیم بعد کل کلاس به کله اش نگاه کردن ببینن منظورش از رستنگاه چیه چون اونطوری باید بیچاره از پشت کله اش شروع می کرد کشین دست که خودش شروع کرد خندیدن ما هم از فرصت استفاده کردیم و خندیدیم
. معلم رکیه در مورد مسایل خاص ( باز کردن این مسایل خاص ممنونه
) . رفیق معلم ادبیاته . ص رو خیلی خوب تلفظ می کنه . آی کیوش هم زیاد جالب نیست ( بیچاره آبروش رفت
) .
9 - مثبت : حتما فکر می کنید منظورم بچه مثبته نه اینطور نیست , معلم ادبیاته . معلمی که دست مثبت بده اش خیلی خوبه . کافیه برای یه بار از جبهه بگی یا یه آیه مرتبط با درس و یا اینکه همیشه حاضر جواب باشی , محاله که مثبت نگیری خلاصه من هم در این زمینه ها مطالعه کردم و بارها ازش مثبت گرفتم البته یکی هست تو کلاس اون رکورد مثبت گیری رو شکست
. نامرد راه می رفت مثبت می گرفت همش هم به خاطر این بود که خیلی از جبهه و جنگ ایران و عراق می دونست . به هر حال معلم خیلی جالبیه خیلی هم باحاله با اینکه خیلی جدیه ولی شوخی های باحالی هم می کنه خاطرات بامزه ای هم تعریف می کنه . به عقیده ی خودش , با همسرش مثل یک لیلی و مجنون می مونن . علاقه ی زیادی به بعضی از پسرا داره که به همین دلیل برخی از بچه ها براش شایعه های بدی تعریف کردن که من این شایعه ها رو 100 درصد تکذیب می کنم چون خیلی آدم خوبیه بهش نمیاد که اینطوری باشه بعدش هم از رفتارش معلومه که اینطوری نیست . امتحاناش رو خودش هم نمیتونه 20 بگیره چه برسه به ما
. امتحانی که وقتی من برای یک بار 19 گرفتم همه با چشای از حدقه زده بیرون به من نگاه می کردن و می گفتن : خرخوووووون
ولی خب کسی هم بود که ازش 20 بگیره
.
10 - احمدی بلوف : این هم معلم ورزش . اولین جلسه که اومد نطقش گرفت و کل زنگ رو فقط صحبت کرد و نذاشت بریم فوتبال بزنیم . کلی هم بلوف زد و از این حرفا که من مثل بقیه ی معلما نیستم که توپ بدم بهتون و برم زیر سایه بشینم و با موبایلم حرف بزنم
( که البته تنها کاری که کرد در طول سال همین بود
) بعدش هم سابقه ی کار های ورزشی رو پرسید من هم با افتخار گفتم که رشته های : والیبال , شنا , ژیمناستیک و فوتبال رو نصفه کاره رها کردم ولی والیبال رو حرفه ای تر کار کردم . از مهم ترین فعالیت های ورزشی سال هم یه مسابقه با سومی ها گذاشتیم ( والیبال ) و اول دو ست جلو افتادیم ولی آخر سر سه بر دو بازی رو واگذار کردیم
( نمیخواستیم آبروی سومی ها بره ![]()
) .
11- دماغ : دبیر پرورشی و مهارت های زندگی . از اول سال تا آخر یه دستمال کاغذی داشت که دماغش رو باهاش پاک می کرد که آخرش هم خوب پاک نمی شد . دماغش هم با پینوکیو نسبت دور داشت چون یک مقدار به سمت جلو متمایل شده بود . خلاصه تنها درسی که چیزی نفهمیدم مهارت های زندگی بود که آخر هم تموم نشد . بهش اگه توجهی هم نمی کردی چیزی بهت نمی گفت حتی برای دیوار هم که شده درس می داد ولی آخر سر تو کارنامه حالت رو می کرد تو شیشه میذاشت تو کیفش
.
12 - رستم : مشاور مدرسه قدی به قامت رستم
( البته چند سانت بیشتر با بوفه نژاد تفاوت نداشت
) در زمینه ی قد با بوفه نژاد رقابت سختی داشت بیچاره کوتاه قد ترین بچه ها ازش بلند بودن به همین خاطر قامت رشید رستم رو به نام او زدیم
. مشاور خیلی خوبیه تو یه زمینه هایی خیلی کمکم کرد ولی تنها مشکلش همین قدشه من آخر نفهمیدم این ترک بود یا شیرازی شاید هم ترک شیرازی بود آخه لهجه ی عجیبی داشت پنجمین جز از اجزاء عجایب هفتگانه ی مدرسه به علت لهجه ی اختراعی و همچنین قد فوقالعاده البته ما هنوز داریم تحقیق می کنیم ببینیم که بوفه نژاد رو تو گینس ثبت می کنن یا رستم
.
13 - ابطحی : فامیلیش همینه . اوففففف
. یه امتحانای باحالی میگیره که نگووووو
. یکی از امتحاناش بود قبل از امتحان داشتم با یکی از بچه ها می خوندم که کتابش رو قرض گرفتم بردم سر جلسه داشتم می خوندم . کتاب رو گذاشتم کنار و شروع کردم جواب دادن ( خب نخونده بودم چیکار کنم
) بعدش دیدم بیشترش رو بلد نیستم یه لحظه این فکر رسید به سرم که کتاب رو بردارم کتاب کم حجم بود گذاشتم زیر برگه ام کم کم خودم رو نزدیک کردم به صندلیه جلویی و در نتیجه با پناه دادن کتاب نزدیک پشتیه صندلی جلویی , به راحتی پاسخ سوال ها رو دادم
. خودش هم تو رویا سیر می کرد
. خوب درس میده ولی من از همون اول هم با عربی جماعت حال نمی کردم
.
خب لیست معلم ها تموم شد چیزی از قلم ( فکر کنم ) نیفتاده . به زوده عجایب مدرسه هم تموم میشه .![]()
باز هم ممنون که به من سر می زنید و نظر میدید.![]()
خدانگهدارتون![]()
خب رسیدیم به معلما :
خب از آخر شروع می کنم :
1- مندو : مندو معلم زبانمونه که تو زبان سرا هم می تدریسه من یه مدت تو راهنمایی و یه مدت هم تو زبان سرا باهاش کلاس داشتنده بودم . معلم بدی نیست خیلی علاقه داره دانش آموزا رو بیاره از صندلی ها شون بیرون و پای تخته یا کنار در وایساده نگهداره
که البته من یکی دو بار تو راهنمایی به این درجات رسیدم ولی الان بچه خوبی شدم .![]()
2- عزیز ِ فری : مسئول کامپیوتره یه جزوه ی پنجاه صفحه ای برای امتحان آخر سال بهمون داد تا در طول یه روز بخونیم و امتحان بدیم . داداشش هم یه بار کاندید شد برای شورای شهر که با ضایع شدن روبرو شد
ولی بعضی اوقات میاد تو مدرسه پلاس میشه از رفیقای فریه ![]()
بریم ادامه مطلب ==>
ادامه مطلب
خوشحالم که می بینم تعداد بازدید کنندگان خیلی بالا رفته
به هر حال امروز میخوام شما رو با بکس یا کادر فنی مدرسه آشنا کنم . رخصت
:
1- گنده ترینشون و اولین جزء عجایب هفتگانه : فری شکم ![]()
توضیح : ایشون مدیر مدرسه هستن ,عشق ساقه طلایی و چای , شکمی با شعاع معالدل 1.45 متر , تنها کاری که برای مدرسه ( البته برا خودش منظوره ) انجام میده خوردن ساقه طلایی و چای در اولین ساعات آغاز مدرسه است . شکم ایشون به مقدار قابل توجهی به حنجره فشار وارد کرده و باعث میشه که موقع حرف زدن صدای ناهنجاری از خود تراوش کنن
. تا همینجا کافیه بعدا باهاش بیشتر آشنا میشید
2- ریز ترینشون و دومین جزء عجایب هفتگانه : بوفه نژاد
این آقای بوفه نژاد از پیشکسوت های بوفه در دبیرستانه . از زمانی که ما وارد راهنمایی شدیم ایشون بوفه رو در دست داشتن حالا دیگه چند سال قبلشو دیگه نمیدونم . تازگی ها یعنی حدود یک الی دو سال با سواد دکتراشون
به مسئولیت آزمایشگاه فیزیک و همچنین مدیریت بسیج مدرسه نائل شدن ( البته اگه یه چارپایه و یه بشر رو کنار هم بذاریم تشخیص نمیده که کدومشون برای آزمایشگاه هست ) تا دلتون بخواد فضوله البته نام دیگه ی ایشون پوری بو گندوئه امیدوارم که گرگ بیابون کنار این آدم نشینه
. یک ابهتی هم برای خودش قائله . نمیدونم ولی مثل اینکه یا بوفه نژاد شوهر خواهر فریه و یا فری شوهر خواهر بوفه نژاد . تنها تفریح بوفه نژاد هم رفتن پیش کتاب دار مدرسس تا یه سلام بکنه ( کتاب دارمون یه خانوم تشریف دارن ![]()
) حالا یه خاطره هم ازش دارم بعدا براتون می گم ولی فقط بدونید که قدش از 160 بالا نمی زنه ( تازه هر چند وقت یک بار هم موهاش رو رنگ میزنه
)
خیلی طولانی شد برید ادامه مطلب ==>
ادامه مطلب
ادامه ی روز اول ...
میگفتم
هیچی دیگه ما رفتیم سر کلاس نشستیم با برنامه ای هم که داشتیم فهمیدیم باید انتظار معلم ادبیات و زبان فارسی رو بکشیم که کشیدیم .
انتظار ها به سر رسید و ایشون ظاهر شدن یک آقای فربه با ته ریش و موهای متوسط و پیراهنی که رو انداخته البته هیکل ایشون گو ( gav یعنی یل ) مانند بود و رستمان شکل از جانباز های جنگی بودن (البته چیزی نگفتن ما با هوش خودمون حدسیدیم
خب این روز اول ما که تموم شد و ما یک نفس عمیق تا اعماق ته خودمون کشیدیم و گفتیم خدا به خیر بگذرونه
راستی به برو بچ سمپادی ها هم تبریک می گم که مرحله اول جرم جنایت برای ورود به زندان رو رد کردن
میخوام یه هفته ی اول رو براتون بگم ولی حافظم یاری نمی کنه پس شاید فقط به معرفی معلم ها یک هفته ی اول پرداختم
ممنون که سر می زنید خدانگهدار
( امروز بلاگفا ریخته به هم شکلک و ایناش خراب شده )
نمیدونم برای شما هم همینطوره یا نه که وقتی تابستون میشه میخوای هر چی زودتر مدارس شروع بشن و وقتی هم که مدارس هستن لعن و نفرین میفرستی به هر چی ایام درس و مدرسه است .
سال تحصیلی 85-86 مام همینطور شروع شد شب قبل از مدرسه مگه خوابم می برد . هی از این پهلو به اون پهلو از بز و گوسفند و ماه ستاره و هرچی بگی شمردم ولی نشد که نشد.
هیچی دیگه یه نیم ساعت چل و پنج دقیقه این ور و اون ور شدم تا بالاخره روی بیخوابی کم شد و خوابیدم .
صبح هم که بلند شدم و رفتم واسه سوار شدن ماشین و رفتن به مدرسه ( آخه سرویس های مسخره ی ما 1 ماه از اول سال و دوماه از آخر سال تحصیلیمون رو بیکارن
البته بگم که من با برو بچ مدرسه ( حدود 60 درصد ) آشنا بودم یعنی از شکم بزرگ مدیر مدرسه و کلا عجایب هفت گانه ی مدرسه تعجب زیادی نکردم . حالا اسامی بزرگان مدرسه من جمله مدیر و نظام ( جمع ناظم بخونید nozzam ) و معلمان و دانش آموزان رو بعدا خدمتتون می گم .
شروع کردن به کلاس بندی 60 نفر آدم خلاصه اینکه بچه های راهنمایی نسبتا پراکنده شدن البته شاید بشه گفت چهل پنجاه درصد هم از نمونه اومده بودن.
در نتیجه کلاس های ب و الف راهنمایی و کل نمونه دولتی ها رو با همزن برقی هم زدن یک کلاس پیدا شد که تقریبا نیمه آشنا بودیم ولی خب با رفقای صمیمی افتادیم مثل : نوشین , کتی , شاپو , موسولینی و ... .
خلاصه دوره ی جدید زندگی و تحصیل مام اینطوری شروع میشه .
به زودی در مورد همین روز اول مدرسه هم براتون تعریف می کنم
